معشوقه ی ما دل به دگری داد

معشوقه ی ما دل به دگری داد...
از ما خسته شد تن به دگری داد...
این رسم باوفایان نیست جانم...
که هرلحظه به خود بوی دگری داد...
چون باغ و گلستان بودی ای جان...
چون سراب شدی راه خود به دگری داد...
در حسرت تو سوختن چه حاصل...
چون مراد دل خود به دگری داد..
برچسب:
نویسنده: ساناز بهرامی