قدر پدر و مادرامونو بدونیم
نمک بر زخم من شیرین تر از خواب سحر گردد
جگرها خون شود تا یک پسر مثل پدر گردد
پدر باشوق دل در کودکی دست پسر گیرد
به امیدی که در پیری پسر دست پدر گیرد
وقتی پشت سرپدرت ازپله هامیای پایین ومیبینی چقدرآهسته میره میفهمی پیرشده!
وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه
وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطرغصه های توهستش دلت میخوادبمیری
تو ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم ”
تو ۱۵ سالگی : ” ولم کنین ”
تو ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم ”
تو ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون ”
تو ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود ”
تو ۳۵ سالگی : “ میخوام برم خونه پدر و مادرم ”
تو ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ”
تو هفتاد سالگی : ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدرومادرم الان اینجا باشن
بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست
پدر و پسر داشتن صحبت میکردن
پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو ؟
پسر میگه : من !
پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو ؟؟ !
پسر میگه : بازم من شیرم !
پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو !؟
پسر میگه : بابا تو شیری !
پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟
پسر گفت :آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بودفکر کردم یه کوه پشتمه اماحالا
به سلامتی هرچی پدره
سلامتیه اون پسری که
۱۰ سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت
۲۰ سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت
۳۰ سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه
باباش گفت چرا گریه میکنی ؟
گفت : آخه اونوقتا دستت نمیلرزید
پدرم،تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته هاهم
میتوانندمردباشند !
برچسب:
نویسنده: ساناز بهرامی