1 1 بی ادعا
(شهيدباكري)

یکی از کارمندان شهرداری ارومیه می گفت:
تازه ازدواج کرده بودم و با مدرک دیپلم دنبال کار می گشتم.
ازپله های شهرداری می رفتم بالا که یکی ازکارکنان شهرداری را دیدم وازش پرسیدم آیا اینجا
برای من کار هست؟تازه ازدواج کردم و دیپلم دارم.
یه کاغذ از جیبش درآورد و یه امضاء کرد و داد دستم گفت بده فلانی، اتاق فلان.
رفتم و کاغذ را دادم دستش و امضاء را که دید گفت چی می خوای؟
گفتم :کار
گفت : فردا بیا سرکار
باورم نمی شد
فردا رفتم مشغول شدم .
بعد از چند روز فهمیدم اون آقایی که امضاء داد شهردار بود.
چند ماه کارآموز بودم بعد یکی از کارمندان که بازنشست شده بود من جای اون مشغول شدم.
شش ماه بعد رئیس شهرداری استعفاء کرد و رفت جبهه.
بعد از اینکه در جبهه شهید شد یکی از همکاران گفت :
توی اون مدتی که کارآموزبودی و منتظربودیمکه یک نفربازنشسته بشه تاشما راجایگزین کنیم،
حقوقت از حقوق شهردار کسر و پرداخت می شد.
یعنی از حقوق شهید باکری
این درخواست خود شهید بود.
برچسب:
نویسنده: ساناز بهرامی