برگی از دفترچه 1 جهان 1 تختی

ازحموم عمومی دراومدیم و نم نم بارون میزد،خانومی جوون و محجبه بساط لیف وجوراب و...
جلوش پهن بود ، دوستم رفت جلو و آروم سلام کرد و نصفه بیشتره لیف و جوراباشو خرید ...
تعجب کردم و پرسیدم :داداش واسه کی میخری؟ما که تازه ازحموم دراومدیم،اونم اینهمه !!!
گفت : تو این سرما از سر غیرتشه که با دستفروشی خرجشو در میاره ، وگرنه میتونست
الآن تو یه بغل نرم و یه جا گرم تن فروشی و فاحشگی کنه !!!
پس بخر و بخریم تا شرف و ناموس مملکتمون حفظ شه ،
برگشت تو حموم و صدا زد :
نصرت اینارو بزار دم دست مردم و بگو صلواتیه ...
- برگی از دفترچه خاطرات جهان پهلوان تختی
برچسب:
نویسنده: ساناز بهرامی