وقتی خدایی دارم

پادشاهی درویشی را به زندان انداخت،
نیمه شب خواب دید که بیگناه است،
پس او را آزاد کرد،
پادشاه گفت حاجتی بخواه،
درویش گفت: وقتی خدایی دارم که نیمه شب تو را
بیدار میکند تا مرا از بند رها کنی،
نامردیست که از دیگری حاجت بخواهم
برچسب:
نویسنده: ساناز بهرامی